خَشایارشا پسر داریوش بزرگ و آتوسا دختر کوروش بزرگ بود. خشایارشا چهارمین پادشاه هخامنشی بود.
نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است. خشایارشا در سن سی و چهار سالگی به پادشاهی رسید.
فرونشاندن شورش مصر و بابل
بعد از جلوس اولین کارش آن شد که شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و در این کار نیز شدت عمل بی سابقه ای نشان داد. چنانکه هرودوت می گوید مصر ناچار شد، یوغ سنگین تری را برگردن گیرد و خشایارشا برادر کوچک خویش هخامنش را در آنجا ساتراپ کرد و فرصت پیدا کرد تا به حل مسئلهٔ بابل بپردازد.
بابل نیز درین ایام چند دفعه کسانی سر به طغیان برداشته بودند و یکبار حتی زوپیر ساتراپ پیر و فاتح معروف بابل را نیز کشته بودند. خشایارشا، در بابل نیز در دفع شورش خشونت و قساوت سخت نشان داد، حتی میگویند بعد از تسخیر مجدد بابل هم معبد مردوک مورد اهانت و بیحرمتی گردید و هم شهر به غارت رفت. خشایارشا از شورش بابل بقدری آزرده شده بود که از آن پس عنوان شاه بابل را از القاب خود حذف کرد و خود را فقط شاه پارسیها و مادیها خواند.[۱]
داریوش یکم در آخرین سالهای عمر میخواست که برای جبران شکست خوردن سپاه ایر
قلمرو ایران در سال ۴۹۰ پیش از میلاد. برای بهتر دیدن تصویر بر روی آن کلیک کنید.
ان، در اولین دورهٔ جنگهای ایران و یونان و نبرد ماراتون به یونان قشون بکشد اما عمرش وفا نکرد و و زندگی را بدرود گفت. بعد از او خشایارشا در صدد بر آمد که اقدام پدر را به نتیجه برساند. شاید به غیر از این آنچه وی را به این اندیشه انداخت، اصرار مردونیوس (داماد داریوش بزرگ و پسر گبریاس) و مخصوصاً تبعیدیان آتنی مقیم دربار بود. در خود آتن هم البته انتظار این انتقامجویی می رفت و تمیستوکلس سردار آتن بعد از ماجرای ماراتون، قسمت عمدهای از ثروت آتن را در راه تقویت نیروی دریایی صرف کرد.
بالاخره خشایارشا تصمیم به جنگ با یونان گرفت و بدون شک نیروی بیسابقهای را تجهیز کرد اما البته این نیرو آنقدر هم که هرودوت ادعا می کند، نمی توانست به یک ارتش میلیونی بالغ بوده باشد، چرا که چنین تعدادی سپاه و وسایل اگر هم تجهیزش برای خشایارشا ممکن میشد، تهیهٔ وسایل و آذوقهٔ آن در سرزمینهای تراکیه و مقدونیه میسر نبود. معهذا اینکه هرودوت میگوید چهل و هشت گونه اقوام مختلف درین سپاه وجود داشتهاند، ممکن است، درست باشد. بنا به گفتهٔ هرودوت خشایارشا در بهار سال ۴۸۰ پیش از میلاد از لیدی به راه افتاد تا خود را به یونان برساند.
به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی داردانل (هلس پونت)، توسط مهندسان مصری و فنیقی (لبنانی) ساخته شد که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. یونانی ها که در مقابل این سیل سپاه، ستیزه جویی را بیهوده یافتند در مقدونیه و تسالی (واقع در مرکز یونان) هیچ مقاومتی نشان ندادند و حتی در خود آتن هم در باب جنگ تردید و تزلزل در بین بود[۲] ولیکن شخصی از آتن به نام تمیستوکل قدم پیش نهاده مردم را به جنگ و تهیهٔ لوازم آن تحریک کرد، بالاخره طرفداران جنگ تفوق یافتند و شهرهای دیگر یونانی هم که اسپارت و سی شهر دیگر از آنجمله بود، بر ضد ایران در یک اتحادیهٔ یونانی وارد شدند.[۳]
زمان و مکان جنگ بین سپاه خشایارشاو یونانیان. برای بهتر دیدن تصویر بر روی آن کلیک کنید.
اولین جنگ از دومین دورهٔ جنگهای ایران و یونان جنگ ترموپیل بود. چون یونانیان میدانستند که در دشت وسیع از عهدهٔ سواره نظام ایران برنخواهند آمد، قشون یونانی در تنگهٔ ترموپیل باریکهای بین کوه و دریا در انتظار دشمن نشستند. در جنگ ترموپیل فرماندهی قشون زمینی یونان با لئونیداس پادشاه اسپارت بود و فرماندهی نیروی دریایی را اوری بیاد برعهده داشت.
در ابتدا جنگ در دریا درگرفت که بخاطر بادهای تندی که وزید نقشه های جنگی ایران به ثمر نرسید و جنگ دریایی بدون اینکه نتیجهٔ قطعی حاصل شده باشد، خاتمه پیدا کرد.
در این هنگام قشون ایران که از راه خشکی پیش می آمد به تنگهٔ ترموپیل رسید و به سپاه لئونیداس برخوردند. عبور از تنگه برای سپاه عظیم خشایارشا ممکن نشد اما فرماندهٔ سپاه ایران از یک کورهراه، خود را به پشت سر سپاه یونانی رساند و سپاه یونانی پراکنده شد و فقط لئونیداس سردار اسپارتی و یک دستهٔ سیصد نفری از اسپارت که او شخصاً انتخاب کرده بود،[۴] در آنجا مقاومت تهور آمیزی از خود نشان دادند و خود را به کشتن دادند، تا عقب نشینی قوم را تأمین کنند.
بعد از تسخیر ترموپیل آتن در معرض تهدید قطعی واقع شد و آتنی ها ناچار شدند با زنان و اطفال خویش، به جانب جزیرهٔ سالامیس در جنوب آتن حرکت کنند.
قشون ایران بطرف آتن حرکت کرده آن را تصرف کردند و به تلافی ماجرای آتش زدن سارد توسط یونانی ها در سال ۴۹۸ پیش از میلاد، ارگ آتن را به آتش کشیدند.[۵]
پس از تسخیر آتن اگر ایرانیان خودشان دست به جنگ نمی زدند، قضیه خاتمه یافته بود و یونانیها جز تسلیم چارهای نداشتند. جنگ دیگری در حقیقت هیچ ضرورت نداشت، چرا که بحریهٔ ایران در آن هنگام بر دریاها مسلط بود. معهذا در دریا حیلهٔ تمیستوکلس بحریهٔ ایران را در تنگنای گذرگاه سالامیس به یک اقدام جنگی دور از احتیاط واداشت و تنگی جا و محدودیت میدان عمل به این جهازات عظیم خسارات و تلفات بسیار وارد آورد.[۶]
پس از اشغال آتن، یونانیان اقدام به مشورت نمودند. یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس معتقد بود که در جزیره سالامیس به دفاع بپردازند و نامهای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ایران نشان داده گفت که چون سپاهیان یونان قصد فرار دارند. وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته، ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران، جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراین گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس میخواست.
هرودوت دربارهٔ کسانی که در فرماندهی نیروی دریایی ایران را بعهده داشتند، چنین نوشته است، از میان فرماندهان یک فرماندهٔ برجسته و ممتاز بنام بانو آرتمیس هست که از ذکر نامش نتوان خودداری کرد. به نظر من بسیار بعید و حیرت انگیز می نماید که این بانو ضد یونان برخاست. بعد از وفات شوهرش زمام حکومت کاریا به دست او افتاد و خود با اینکه پسر رشیدی داشت و لزومی به شرکت او در جنگ نبود، شخصاً در نیروی دریایی خشایارشا شرکت و فداکاری کرد. هیچ کدام از فرماندهان تابع ایران به اندازهٔ او به خشایار رأی صائب نداده و راهنمایی گرانبها نکرد.[۷] پیش از جنگ سالامیس تمام فرماندهان ایران، نظرشان تأیید درگیری با بحریهٔ یونان بود مگر نظر یک نفر و آن رأی مخالف را آرتمیس داد.[۸]
نیروی دریایی ایران در جنگ سالامیس برخلاف کشتیهای یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراین سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند، در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست.
در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراین اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بمانند و خود خشایارشا به ایران بازگردد. شاه بعد از مشورت با آرتمیس این نظر را پذیرفت و با اکثریت سپاه خویش به ایران بازگشت.
شهر باستانی پلاته در یونان. برای بهتر دیدن تصویر بر روی آن کلیک کنید.
مردونیوس به یونانیان پیشنهاد داد که تبعیت ایران را بپذیرند و گفت که در این صورت در امور داخلی خویش آزادند. اما آنان این پیشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونیه آتن را باز هم به تسخیر درآورد و باز صدمه وخرابی بسیار به آن وارد آمد.[۹] در محل پلاته در سال ۴۷۹ پیش از میلاد، در نزدیکی پلاته، صدهزار یونانی در مقابل وی صف آرایی کردند و زد و خورد خونینی بین مردونیوس و ژنرالپوزانیاس (پائوزانیاس) روی داد. در ابتدا تصور میشد که ایرانیان پیروز هستند چرا که نهایت دلاوری را نشان دادند اما این گونه نشد. مردونیه در آغاز جنگ، در اثر تیری که به وی اصابت کرد کشته شد و سپاه بی سردار ایرانی نبرد بی حاصلی را آغاز کرد که تنها سه هزار ایرانی از آن جان سالم بدر بردند.
آخرین جنگ از دومین دورهٔ جنگهای ایران و یونان نبرد می کیل بود. قسمتی از بحریهٔ ایران هم که در حدود دماغهٔ می کیل (در جنوب غربی آسیای صغیر) موضع داشت در همین اوقات بوسیلهٔ یونانیها نابود شد و از آن پس تفوق در دریای اژه که داریوش رسیدن بدان را برای حفظ درهٔ نیل (مصر) لازم می شمرد، به دست یونانیان افتاد.[۱۰]
ژنرال پوزانیاس (پائوزانیاس) برادرزادهٔ لئونیداس که به علت صغیر بودن پسر لئونیداس و بعنوان سرپرست او بطور موقت، پادشاه اسپارت محسوب میشد، اقدام به مذاکرهٔ پنهانی با دربار خشایارشا کرد. هدف از این مذاکره تأمین تفوق و استیلاء مجدد ایران بر اوضاع سیاسی یونان بود. افشاء این مذاکره، موجب رسوائی و مرگ پوزانیاس، در سال ۴۷۰ پیش از میلاد شد.[۱۱]
تمیستوکلس قهرمان و فاتح آتنی جنگ سالامیس، بعد از اخراج از آتن به دربار ایران در شوش پناه برد و شاید اولین غربی نام آوریست که در دربار ایران میتوانست با زبان ایرانی صحبت کند.[۱۲]
پس از عقب نشینی ایرانیان، یونانیان با تصرف بسفور و داردانل آنچه را در افسانههای حماسی خویش در جنگ تروآ برای آن کوشیده بودند، در تصرف خویش یافتند. چندین سال بعد نیز به مستملکات ایران یورش برده و برخی از جزایر غرب آسیای صغیر، نظیر قبرس را به تصرف درآوردند.[۱۳]
بنابر نوشته مورخان علل شکست ایران در تسخیر یونان به این شرح است: ۱. اجتناب پذیر بودن این جنگها ایران، در واقع ایران نیازی به این لشکرکشیها نداشت و بجای توسل به زور و جبر با توسل به عقل و سیاست صحیح، خشایارشا بهتر می توانست به هدف خود برسد.کثرت بیش از حد سپاهیان ایران هر چند روایات و ارقام یونانیها، درین باب بطور بارزی، فوقالعاده گزاف بنظر می رسد.
۳. نامناسب بودن سلاحهای ایرانیان در برابر یونانیان سنگین اسلحه، به غیر از هنگ جاویدان باقی سپاه ایران از سلاحهای سبک نظیر تبر استفاده میکردند و ناورزیده بودن بسیاری از سپاهیان ایران که از ممالک مختلف جمع آوری شده بودند.
۴. ناهمواری جلگههای یونانی. سواره نظام ایران به جنگ در جلگه های وسیع عادت داشتند و در مملکت کوهستانی یونان و معبرهای تنگ آن نمیتوانست به پیاده نظام کمک معنوی بکند.
۵. مهمترین علت شکست ایران در این نبرد روحیهٔ عالی یونانیان بود. چرا که آنان مردمانی استقلال طلب بودند و حاضر نبودند که تبعیت ایران را بپذیرند. در قشون ایران آن حرارت و از خود گذشتگیای که یونانیها ابراز می کردند وجود نداشت، چه یونانیها در خانهٔ خود می جنگیدند و فتح و یا شکست، مسئلهای حیاتی برای آنها بشمار میرفت.[۱۶]
کشته شدن خشایارشا توسط اردوان
خشایارشا پس از بیست سال سلطنت، توسط یک خواجه به نام میترا یا اسپنت میترا و رئیس گارد سلطنتی به نام اردوان که با یکدیگر همدست شده بودند، در خوابگاه خویش کشته شد. سپس اردوان پسر بزرگ خشایارشا داریوش را هلاک کرد. چون پسر دوم پادشاه، ویشتاسپ که والی باکتریه بود، نیز از پایتخت دور بود، اردوان چند ماه سمت نیابت سلطنت داشت. او بطور موقت، اردشیر، پسر سوم خشایارشا را بر تخت نشاند و خودش از طریق پسران خویش قصد داشت به هنگام فرصت وی را نیز از میان بردارد، اما اردشیر از این توطئه آگاهی یافت و در دفع او پیشدستی کرد. در طی یک زد و خورد داخلی که در چهار دیوار حرمخانه در گرفت، اردشیر، اردوان و پسرانش را کشت و خود را شاهنشاه خواند اردشیر یکم> [۱۷]
مقبرهٔ خشایارشا. نقش رستم.
در کتاب مقدس عهد عتیق از استر بعنوان همسر یهودی خشایارشا (اخشورش) نام برده شده است ولی بسیاری از محققین داستان استر را یک داستان افسانه آمیز که از اساطیر آشوری تأثیر گرفته است، می دانند.[۱۸]
خشایارشا در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. کتیبه ای نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت. همین طور کتیبهٔ معروف به سنگنبشتههای گنجنامه بر روی کوه الوند در همدان، نیز در کنار کتیبهٔ داریوش بزرگ از وی برجای مانده است.
کتیبهٔ خشایارشا در کوه الوند در قسمت پائین کتیبهٔ پدرش داریوش است و متن آن عبارت است از
- خدای بزرگ است اهورامزدا، بزرگترین خدایان است که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که برای مردم شادی آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه از میان شاهان بسیار، یگانه فرمانروا از میان فرمانروایان بیشمار. من خشایارشا، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ کشورهای دارای ملل بسیار، شاه این سرزمین بزرگِ دوردستِ پهناور، پسر داریوش شاه هخامنشی.
- منبع:fa.wikipedia.org
نظرات () بسیاری از مردم، خصوصا ایرانیان بر این عقیده اند که کوروش نیز مانند دیگر پادشاهان هخامنشی زرتشتی بوده است. اما باید این نکته را یادآور شویم که کوروش با وجود احترام فراوانی که برای اهورامزدا و آیین زرتشت قائل بود، هیچ گاه زرتشتی نبوده است. در واقع کوروش به تمام ادیان و مداهب و خدایانی که به شکل ها و نام های گوناگون در بین جوامع مختلف مورد تقدیس و پرستش مردم بودند، احترام فراوانی می گذاشت.
او به هنگام ورود به بابل متنی را می خواند و در آن اعلام می کند:
« اینک که به یاری مزدا، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام، اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد... »
در این متن کوروش خود را برگزیده ی مزدا می داند و برخوردای از یاری و حمایت او را دلیل موفقیت خود عنوان می کند. همچنین او در منشور حقوق بشر خود می گوید:
« وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب من را تکان داد... فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند...»
او ضمن آزادی قوم یهود از چنگ «نبونید» فرمان بازسازی معبد یهوه در اورشلیم را صادر می کند و خدایان سومر و آکد را به نیایشگاه های خودشان باز می گرداند و در تمام این منشور همواره مردوک را مورد ستایش قرار می دهد و اعلام می کند که مردوک مرا پادشاه بابل کرد و او را خدای بزرگ معرفی می کند.
حالا چگونه می شود عنوان مذهب و دین خاصی را به کوروش نسبت داد. با توجه به این که او هم به اهورامزدا احترام فراوان می گذاشت و هم به مردوک خدای بابل و هم به یهوه خدای یهودیان؟ برای پاسخ به این سوال، سوال دیگری پیش می آید و آن این است که اگر کوروش یک دین خاص داشت، چرا با توجه به قدرت و محبوبیتی که در نزد جوامع داشت، هیچ گاه مردم را به آن دین دعوت نکرد و آنان را در پرستش خدای خود آزاد گذاشت؟
با توجه به سخنانی که کوروش به هنگام ورود به بابل ایراد می کند و آن چه در استوانه ی گلین برای ملت ها بیان می کند، تنها یک مسئله نمایان است و آن هم آن است که کوروش از اصل به وجود یک خدای واحد اعتقاد داشته است که ملت ها و جوامع گوناگون او را با نام های مختلف می شناختند و برای پرستش او از این جهت که بتوانند او را تجسم کنند، از وسایل گوناگون استفاده می کردند. بنابرین کوروش به این مسئله واقف بوده است که همه ی مردم یک مبدا را می پرستند. به همین او تمام مذاهب جهان را قابل احترام می شناسند و مردم را در پرستش خدای خود آزاد می گذارد. در نظر او اهورامزدا، مردوک، یهوه و ... همه یک معنا داشتند.
خوب است که ما هم کوروش کبیر، این مرد بزرگ را الگوی خود قرار دهیم و به تمام مذاهب جهان احترام بگذاریم.
برگرفته از کتاب :منم کورش پادشاه هخامنشی
منبع: irantarikh.blogfa.com/post-34.aspx
نظرات ()
تمدن سرخ
بر اساس شواهد تاریخی و تخمینهای باستانشناسی، قاره آمریکا از “15000” تا “40000” سال پیش مسکونی بوده است. (2) عمدتاً ساکنان اولیه آن را مغولان زردپوست آسیای شرقی میدانند که از اواخر دوره پارینهسنگی از راه تنگه “برینگ” (Bareing) و جزایر “آلئوسین” (Aleution) به قاره آمریکا کوچ کردند، و طی چند هزار سال سکونت در آن محیط، به اقتضای شرایط جدید، تغییراتی پذیرفتند و به صورت اقوام سرخپوست در آمدند. (3) و با آب شدن یخهای قطبی در باریکه یخی برینگ، ارتباط آنان با آسیا قطع گردید.(4)
برخی دیگر از دانشمندان، تمدنهای آمریکای جنوبی را منتسب به مهاجرینی میدانند که از جزایر اقیانوسیه به آن قاره رسیدهاند. فرضیه اول با توجه به عدم دستیابی به استخوانهای انسان در پیش از ازمنه نوسنگی و شباهت زیاد بومیان اصیل به مغولان یا برخی مردم سیبری، مقبولتر به نظر میرسد. (5) از ویژگیهای مشترک این اقوام؛ مسی بودن رنگ پوست، برجستگی گونهها، سیاهی و زبری موها، ریز بودن چشمان و گشادی دهان میباشد. تیرههای سرخپوست، از لحاظ نژادی یکسانند، ولی از نظر فرهنگی به چهار دسته قابل تقسیم هستند: (6)
1- سرخپوستان بسیار کمفرهنگ یا وحشی
2- سرخپوستان کمفرهنگ یا بربر
۳- سرخپوستان با فرهنگ یا نیمهمتمدن
4- سرخپوستان متمدن
از نظر پراکندگی جغرافیایی؛ سرخپوستان وحشی عمدتاً در باختر و شمال، و بربرها در جنوب، و نیمهمتمدنها در برخی از بخشهای قاره آمریکا که نیومکزیکو، “آریزونا” (Arizona)، آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی کنونی را تا مرز شیلی فرا میگیرد، سکونت داشتند. در این میان برخی از اقوام سرخپوست تمدنهایی را به وجود آوردند که با تمدن مصر و بابل برابری میکند. برای نمونه به مواردی از این قسم اشاره میکنیم:
الف: ایروکوا؛ از جمله قبایل آمریکای شمالی بودند که تمدنی عالیتر از دوران نوسنگی داشتند. ویژگی اقتصادی این تمدن در کشت انواع محصولات و اطلاع از آیش دور میزند. منبع اصلی غذای آنها آش ذرت و گوشت ماهی خشک شده، لپه و باقلاء بود و کارهای خود را از راه تشریک مساعی زن و مرد به انجام میرساندند. از نظر اعتقادی به طبیعت دوگانه معتقد بودند و جامعة خود را نیز بر شرکت استوار میکردند. کودکان متعلق به مادر و تربیت آنها با برادر زن بود. قبیله توسط شورای زنان اداره میشد که رئیسی را از جنس ذکور انتخاب میکرد. تصمیمات قبیله به شورای عشیره ابلاغ میشد. هر عشیره هشت قبیله بود. شورای عشیره، مشاوران و فرمانده آنها را تعیین میکرد. تصمیمات شورای عشیره به سنا، که از پیرمردان تشکیل شده بود و حق وتو داشت، ارجاع میشد. (7)
ب: مایا؛ نخستین مبانی آن در دوهزار سال پیش از میلاد پایهگذاری شد. در 350 سال پیش از میلاد، ساختمانهای سنگی بنا گردید که شامل ایوان و اهرام بود، و در قرن چهارم میلادی یک تمدن عظیم شهری به وجود آمد. شهرهایی که در آنها پیکرتراشی به حد اعلای ظرافت خود رسیده بود. این شهرها مجموعهای از حکومتهای محلی را تشلیل میداد و یک شاهزادة موروثی بر هر یک از آنها حکومت مینمود. یک شورای دولتی که از نمایندگان دادگستری، روحانیان و مشاوران مخصوص ترکیت یافته بود، با شاهزاده همکاری میکرد. فرمانده شهر، دارای انتخابات دورهای بود و جنبة تقدس داشت. خط مایاها، هیروکلیف پیچیدهای بود. تمدن اینان تا زمان تسلط اسپانیا (هرچند به صورت ضعیف) استمرار داشت. (8) این تمدن بزرگ در آمریکای مرکزی بود.
ج: اینکا؛ عمدتاً در کرانة اقیانوس آرام و آمریکای جنوبی بودند. اینان سلطنت موروثی داشتند. در زمان “اینکاروکا” (Inca roca) قدرت معنوی از مادی جدا گردید، تشریفات مادی اوج گرفت و مدارس ساخته شد. پس از اضمحلال، امپراطوری، بار دیگر با تکیه بر پرستش خورشید و وحدت زبان انسجام یافت، و امپراطور، رهبر مذهبی و سیاسی تلقی میگردید. امپراطوری به چهار استان تقسیم میشد و استانداران از نزدیکان امپراطور و جزء شواری عالی سلطنتی بودند. از مالکیت فردی خبری نبود و دولت افراد بیکار را به کار میگماشت. محیطی که عمده تمدنهای سرخپوستان در آن شکل میگرفت، محیط مذهبی بود، لذا با از بین رفتن طبقه حاکم در زمان هجوم اسپانیاییها، با منع اجرای سنن ملی این تمدن نیر رو به انحطاط گذارد. (9)
د: ازنک؛ تمدن اینان در مکزیک فعال بوده است. شاید بتوان تمدن ازنکها را برترین تمدن سرخپوستی دانست. سبک معماری و گچبری آنان حکایت از تعالی اقتصادی و اجتماعی آنان داشت. خانواده اساس اجتماع بود. زنان و پیران مورد احترام بودند و جادوگران و جوانان مست محکوم به اعدام میشدند و آنان که مشاغل ارثی داشتند، دارای مالکیت شخصی میگردیدند. کودکان پسر لازم بود، از سن شش سالگی تعلیمات نظامی بیاموزند. آزنکها دارای شورای سلطنتی و نماینده ویژه امپراطوری در شهرها بودند. امپراطور خود را برگزیده خدا میدانست و مقام امپراطوری به شکل موروثی استمرار مییافت. در این تمدن طبقه بورژوای بازرگانان نیز در کنار طبقه اشراف وجود داشت اما با سلطه اسپانیاییها تمدن ازنکها نیز چون مایاها و سایر اقوام نابود شد، به طوریکه تمام آثار و نوشتههای آنها با ادعای بد سرشت بودن این تمدنها از میان رفت.(10)
در منطقهای که امروزه ایالات متحده خوانده میشود، تمدنهای خردتر دیگری چون: سرخپوستان منطقه ذرت، منطقه گاو وحشی، منطقه کاریبو یا گوزن کانادایی، منطقه دانه و منطقه ماهی آزاد وجود داشته است که مطالعه سرنوشت آنان، ماهیت، پیشینه و در نهایت نافرجامی تمدن آنها را به واسطه سلطه سفیدها، بیشتر روشن میکند. (11)
پینوشت:
۱ـ دی براون، فاجعه سرخپوستان آمریکا (دلم را به خاک بسپار)، محمد قاضی، و تاریخ مردمی آمریکا، پیشدرآمد، ترجمه محمد قاضی و ملکناصر نوبان.
۲- ایالات متحده آمریکا (کتاب سبز)، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران، 1370، ص 8.
3- ه. ا. برگر، حماسه یک انقلاب، م. ا. سپهری، نشر آبی، 1353، ص 18.
4- ایالت متحده آمریکا (کتاب سبز)، ص 8.
5- فرانک ال. شوئل، آمریکا چگونه آمریکا شد، ابراهیم صدقیانی، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1358، ص 3. -گربر، حماسه یک انقلاب، ص 18، البته در این مورد تقسیمبندیهای دیگری هم وجود دارد.
۶ ـ ر. ک. فرانک ال. شوئل، ص 3 و مجیر شیبانی، کتاب “تاریخ ایالات متحده آمریکا”، ص 130 – 1
۷- شیبانی، مجیر؛ تاریخ ایالات متحده آمریکا (پیش از اکتشاف آمریکا تا جنگهای انفصال)، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص 12-10.
8- همان، ص 12 – 10.
9- همان، ص 15 – 13.
10- همان، ص 20 – 16.
1١- همان، ص 29 – 21.
نظرات () فاجعه آپوکاليپتو Apocalypto
کارگردان: مل گيبسون. فيلمنامه: مل گيبسون، فرهاد صفي نيا. موسيقي: جيمز هورنر. مدير فيلمبرداري: دين سملر. تدوين: کوين استيت. طراح صحنه: تامس ئي. سندرز. بازيگران: رودي يانگ بلاد[Jaguar Paw]، داليا هرناندز[Seven]، جاناتان بريور[Blunted]، موريس بيرديلوهد[Flint Sky]، کارلوس اميليو بائز[Turtles Run]، راميرز آميلکار[Curl Nose]، ايزرئيل ريوس[Cocoa Leaf]، ايزرئيل کونتره راس[Smoke Frog]، ماريا ايزابل دياز[Mother in Law]، اسپيريديون آکوستا کاچه[Old Story Teller]. ١٣٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
نامزد اسکار بهترين چهره پردازي، صدا برداري و تدوين صدا، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد جايزه بافتا براي بهترين فيلمبرداري، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد جايز گلدن گلاب براي بهترين فيلم خارجي، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن منتقدان اينترنتي، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم ساتلايت. امپراطوري مايا نيز پس از دوران عظمت و شکوه گرفتار سرنوشتي همچون ديگر امپراطوري هاي طول تاريخ شده و در معرض سقوط و فروپاشي غير قابل پيشگيري شده است. اين سقوط با خود احساس بيچارگي را براي مردم به ارمغان آورده و بدتر از آن زمينه ساز فشار ظالمانه اداره کنندگان امپراطوري بر آنان شده است. ملت مايا در برابر اين ستم که هر روز در زير بار آن خرد مي شوند، دو راه بيشتر ندارند: اطاعت يا عصيان.
چرا بايد ديد؟
نکته جالب براي خوانندگان هموطن، حضور يک ايراني در کنار مل گيبسون[دومين ايراني در مراسم اسکار امسال بعد کامي عسگر صدابردار]است. فرهاد صفي نيا رياضيداني ايراني تباري که در لندن بزرگ شده و اين اولين تجربه نويسندگي و تهيه کنندگي او به شمار مي رود. فاجعه تا اين لحظه ٥٠ ميليون دلار عايدي داشته که رقم بزرگي در مقايسه با بودجه اش نيست، اما شکست نيز محسوب نمي شود.
ژانر: اکشن، ماجرايي، درام، عاشقانه
نظرات ()
فریادی کشید
مثل این بود که صدا از حلقوم کسی غیر از خودش خارج شد.
به نظرش یکی دیگه فریاد زده
آرام سرش را برگرداند، دماغش را به شیشه مه گرفته اتاق چسبانید ، سردش شد ، بیرون تکه های برف
با سرعت فرود می آمدند و وقتی یکی از آنها را میان انبوه بارش تعقیب کرد ، دید که عاقبت در آغوش زمین آرام گرفت. دستانش آهسته بالا آمدند .
با انگشت اشاره هر یک از دستانش به موازات دماغش خطی راست و باریک روی شیشه پنجره کشید ،
بخار شیشه نوک انگشتانش را مرطوب کرد، آنها را به شقیقه هایش چسبانید ، سرما بیشتر به وجودش
راه یافت ، از روزنه خط باریکی که روی شیشه ایجاد کرده بود انتهای خیابان را نگریست، خالی بود و سرد، روز سوم آفرینش بود،فقط،آسمان ، زمین ، برف ، دلش گرفت ، ترسید.
ریزش وحشیانه و مداوم برف پرده سفید تاری جلوی دیدگانش کشیده بود که مانع از دید واضح او می شد.
اصراری برای دیدن نداشت ، چیزی برای بودن نبود ، چشمانش تنها بهانه ای برای نگاه کردن بود ، ذهنش
هر چه را می خواست می ساخت ، زمین هنوز سفید نشده بود ، شاید برف تازه شروع به باریدن کرده
بود.
از همان خط باریک روی شیشه افق دیده می شد.
نگاهی به آسمان انداخت، همه پهنه آن از خط باریک قابل رویت نبود.
چادری از آن بالا پهن بود که ذره های خاکستری ، طوسی و شاید سفید را می تکاند ، کمی به راست
متمایل شد ، دوباره از همان خط داخل شیشه انتهای خیابان را نگاه کرد، قدمی به جلو برداشت ، چیزی
مهیج در آن سوی خیابان ، آن سوی پنجره او را به خود می خواند، کششی نا مرئی ، گامی برداشت ،
میدانست نباید قدم دیگر را بردارد ولی پاهایش او را با لذتی اغواگر و تنفر آمیز با خود می کشاندند.
همیشه از اینکه آژانس مسکن طبقه دهم این مجتمع را به او پیشنهاد کرده بود نا راضی بود، برای
پله های زیاد نبود ، مجتمع 4 آسانسور داشت.
دوست داشت بیشتر روی زمین باشد تا ارتفاع.
از زمین دور بودن برایش مثل تنگی نفس بود ، زمین را دوست داشت ، فاصله را دوست نداشت فکر میکرد آهنگ نبضش با زمین تنظیم شده .
آسانسور که بالا می آمد ، ذهنش این صعود را معکوس جلوه می داد ، با بالا رفتن هر طبقه به نظرش
دو طبقه به قعر زمین سقوط می کند ، منتظر ژرفایی بود که عمقش برایش معما بود.
منظره انتهای خیابان واضح و آشکار شده ، بی صدا و سحر انگیز با دلبری او را به خود می خواند ، در
خلا قدمی بر میدارد ، گام بعدی به آن اندکی نزدیک شده ، برای رسیدن به آن نیازی به پاهایش ندارد.
نیرویی همه وجودش را به آن سو هدایت می کند ، وزش تند بادی پوست صورتش را داغ میکند ،
احساس میکند لباسهایش زیادی تنگ شده ، تکه های برف جلوی چشمانش گلبرگهای قاصدکی که
در باد پرپر می شود را تداعی می کند ، چقدر زیاد هستند ،به سرعت از انها فاصله می گیرد ، حالا
او هم بلور برفی شده که پایین می آید ، با این همه سرعت ، چقدر زمان برایش کند می گذرد ، همه
جا نوید سرد یک فاجعه را می دهد ، چشمانش ، گوشهایش ، دستها و پاهایش شبیه گلوله سربی
گداخته ایست که از آسمان هفتم جهنم پرتاب شده باشد ، هیچ حرکتی نمی کند ، رها و شناور طی
طریق می کند .
ذهنش معطوف به هیچ چیز نیست ، حتی نمی ترسد ، جاذبه چشم انداز جادویی آن سوی خیابان
هم افکارش را تحت الشعاع قرار داده ، جز رسیدن به آن هیچ چیزی روحش را نوازش نمی کند .
فقط چند ثانیه زمان نیاز دارد تا برسد ، یک ، دو .... اما زمان منفجر شده او سرمایش را حس می کند
اما در این فضای سرد و یخ زده همه چیز در سیلان است ،
جریان داره
برف می باره
سرما هست
گرما هست
صدا هست ،
فقط زمان نیست ، اگر هست چرا نمی گذرد ، شتاب ندارد ،معلق... در خلایی سیال بدون
هیچ کششی شناور است ، احساس خوشی و شادی در تمام تنش موج می زند .
اعضای بدنش هر کدام حس تازه ای را تجربه می کنند و چشمانش که زردی مه گرفته روز برفی ، چون
تابلویی نقاشی نشده ، تصویر دلخواهش را می کشد .
مانند نقطه ای گذاشته شده در متن یک کتاب گم می شود .
به زمین می پیوندد ، هم آغوشی رخوتناک ابدی ، تن و زمین ، سعی برای ماندن نفی مرگ ، اصراری
ندارد .
به همان صورت ساده همیشگی ، آن بالا ، پنجره ، مه روی شیشه ، آن بالا .
پنجره ، مه روی شیشه و خطی روی آن که دستی برای نگاهی ابدی کشیده بود در انتظار چشمانی
دیگر برای قربانی شدن بود . زمستان 77
نظرات () سلام عزيزای گلم

ميدونم خيلی بی معرفتم . ولی به خدا فعلا کامپيوتر ندارم نمی تونم بهتون سر بزنم ولی خيلی زود بر می گردم .
خداوندا اگر روزی بشر گردی غرورت را برای ذره ايی عشق بريزی پای نا مردان رمين و آسمان را کفر ميگويی نمی گويی ؟
خداوندا تو ميگفتی اگر انسان اسير ديو شهوت شد من او را بر صليب خشم خود مصلوب خواهم کرد ولی من ديده ام نگاه شهوت آلود فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه ميلغزد ...
تا حالا عاشق شديد ؟ نظرتون راجع به عشق های يه طرفه چيه ؟ 
نظرات () سلام دوستای گلم 
باور کنيد دلم برای همتون خيلی خيلی تنگ شده .

اما باور کنيد اصلا نمی رسم بيام به وب سر بزنم . ولی ازتون خيلی ممنونم که به ياد من هستيد و با کامنت هاتون دل خوشم .
اين روزها اصلا حال و احوالم رديف نيست خواهرم که تنها مونس و همدمم بود ۴ ماهه که رفته کيش و اونجا داره درس می خونه . من هم حال و حوصله چندانی ندارم

فعلا کامپيوتر هم ندارم .بازم ممنون که به من سر می زنيد .من دير به دير ميام ولی هنوز زنده ام نگران نباشيد نميميرم . بادمجون بم آفت نداره

بازم ازتون تشکر ميکنم .دفعه ديگه که بيام شعر جديدم رو براتو ن مينويسم تا با نظرهای خوبتون راهنماييم کنيد .
همتونو دوست دارم

نظرات () سلام سلام سلام سلام
نمی دونيد چقدر به خدا دلم براتون تنگ شده بود
انقدر گرفتار بودم که نمی دونيد .
ولی قول می دم که بيشتر بيام .


همتون رو دوست دارم مرسی که به من سر ميزنيد و فراموشم نميکنيد . تا شما ها رو دارم هيچ غمی ندارم


نظرات () سلام دوستای گلم

من الان يعنی در حال حاضر از شماها خيلی خيلی دورم .
من الان کيش هستم و جای همتون خيلی خيلی خاليه باور کنيد .
هوای اينجا فوق العاده خوبه ديشب هم بارون اومد .بارون کيش خيلی قشنگه .ولی خودمونيم هيچ جا تهران نميشه . دلم برا شبای تهرون خيلی تنگ شده . همتونو دوست دارم و برای همتون آرزوی موفقيت دارم 

نظرات () سلام دوستای گلم 


يه سئوال برام پيش اومده
خواهش می کنم نظراتتون رو خيلی صريح و روشن بگيد .

داشتم يک فيلم می ديدم .
از يکی پرسيدن فرق عشق و شهوت چيه ؟
اون جواب داد : عشق دادن و باز هم دادن است .
اما شهوت گرفتن و باز هم گرفتن است .
به نظر من که اين دو تا معنی هاشون يکيه .

لطف کنيد شما هم نظراتون رو بگيد تا بعد من هم نظرم رو براتون بگم .که از ديد من عشق چيه؟


مثل هميشه دوستون دارم .

نظرات ()